مثل عقاب زندگی کنید

[ad_1]

عقاب داشت از گرسنگی می‌مرد و نفس‌های آخرش را می‌کشید. کلاغ و کرکس هم مشغول خوردن لاشه گندیده آهو بودند. جغد دانا و پیری هم بالای شاخه درختی به آنها خیره شده بود. کلاغ و کرکس رو به جغد کردند و گفتند:

این عقاب احمق را می‌بینی به خاطر غرور احمقانه‌اش دارد جان می‌دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود، نجات پیدا می‌کند! حال و روزش را ببین! آیا باز هم می‌گویی او سلطان پرندگان است؟

جغد خطاب به آنان گفت: او نه مثل کرکس لاشخور است و نه مثل کلاغ دزد!  آنها عقابند! از گرسنگی خواهند مرد، اما اصالت‌شان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.

از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است، نه چقدر زیستن.

زندگی ما انسان ها هم باید مثل عقاب، باشد. مهم نیست چقدر زنده‌ایم! مهم این است به بهترین شکل زندگی کنیم.

[ad_2]

لینک منبع

وقتی یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد

[ad_1]

در حال رانندگی بودم و حواسم پرت بود. یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت: هی الاغ ! حواست کجاست؟!

همان طور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود، منم رفتم کنارش ایستادم. شیشه‌های هر دو تامون پایین بود. یواشکی از کنار چشماش به من نگاه می‌کرد. منم مستقیم بهش نگاه می‌کردم.

گفتم: آقا می‌دونستی الاغ ماده هست و خرها، نر هستند؟!! تو باید به من می‌گفتی خر !!!

دوم این که اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی، چون الآن داری زبان الاغ‌ها رو می‌فهمی که باهات صحبت می‌کنم!!!

سوم این که اصلا حواسم به تو نبود، تو عالم خودم بودم…

یک لبخندی زد و سه بار گفت: معذرت می‌خوام.

منم تو ماشین شکلات داشتم، براش پرت کردم تو ماشینش.

بااشاره اون، هر دو تا کناری ایستادیم و الآن که با هم دوستیم، یادمون نمی‌ره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد!

مجید ناظمی

]

[ad_2]

لینک منبع