افکار مزاحم و تکراری : چگونگی شکست دادن افکار مزاحم و تکراری

[ad_1]

افکار مزاحم و تکراری : چگونگی شکست دادن افکار مزاحم و تکراری

تحقیقات نشان داده است که سرکوب تفکرات، کارآیی ندارد. پس چگونه می توان افکار مزاحم تکراری را متوقف کرد؟

هنگامی که افکار مزاحم در ذهن انسان گیر می کند باعث ناراحتی او می گردد. این امر می تواند از یک اشتباه در کار باشد یا هر چیز دیگری که باعث اضطراب، نگرانی و ترس شود. شهودی ترین روش برای مقابله با افکار مزاحم؛ سرکوب آنهاست که ما با استفاده از فشار، سعی در بیرون راندن آنها از ذهن خود داریم.

متاسفانه؛ بسیاری از مطالعات علمی ثابت کرده اند که روش سرکوب افکار نه تنها کارآیی ندارد، بلکه باعث بازگشت آنها با شدت بیشتری نیز می گردد. برای انسان؛ تکرار تجربیات بیهوده و بی نتیجه، بسیار کسل کننده و رنج آور است.

 

پس چه گزینه های دیگری برای رهایی از افکار مزاحم وجود دارد؟

متخصص سرکوب اندیشه، آقای دانیل وگنر، در یک مقاله برای روانشناسان امریکایی چندین روش نیرومند را برای مقابله با افکار ناخواسته تکراری پیشنهاد می دهد که در اینجا هشت روش را برای شما بازگو می کنیم:

 

تمرکز بروی حواس پرتی:

گرایش طبیعی انسان در هنگام تلاش برای خاموش کردن ذهن و تمرکز بروی یک موضوع خاص، این است که بروی موضوعات دیگر فکر می کند یا بقول معروف؛ حواس انسان پرت می شود. ذهن در اطراف و به صورت سرگردان به دنبال موارد جدیدی است که بروی آنها متمرکز شود و نه آنچه که مورد نیاز در آن لحظه است. پرت اندیشی کارآیی ندارد، با این حال؛ مطالعات نشان داده اند که اگر بروی یک چیز منحرف شوید بهتر از آن است که ذهن شما سرگردان باشد، زیرا که سرگردانی بی هدف ذهنی با ناخشنودی همراه خواهد شد. پس بهتر است که بروی یک موضوع تمرکز کنید، مثلا؛ یک قطعه موسیقی یا یک برنامه جالب تلویزیونی.

 

جلوگیری از استرس:

یکی دیگر از روش های شهودی برای اجتناب از افکار ناخواسته تکراری، تحت فشار قرار دادن خودمان است. در اینجا ایده این است که؛ شتاب و عجله مقدار کمی انرژی روحی برای رهایی از افکار مزاحم صرف می کند. تحقیقات علمی نشان می دهد که این رویکرد نادرست است. در واقع؛ مانند حواس پرتی، استرس نیز باعث بازگشت قوی تر افکار مزاحم می شود. بنابراین، از این روش برای جلوگیری از افکار ناخوشایند نباید استفاده کرد.

 

به تاخیر انداختن اندیشه برای بعد:

در حالی که تلاش مداوم برای سرکوب اندیشه های مزاحم باعث بازگشت شدیدتر آنها می شود، پژوهشگران در تحقیقات خود از کسانی که افکار مضطرب دارند، خواستند که نگرانی خود را به مدت نیم ساعت به تعویق اندازند. برخی مطالعات نشان دهنده آن است که افراد این کار را به عنوان مرحله جانبی سرکوب اندیشه های مزاحم می شناسند.

بنابراین، نگرانی خود را برای مدت معینی به تاخیر اندازید و احتمالا این روش به راحت شدن ذهن شما در این مدت کمک خواهد کرد.

 

درمان متناقض:

به جای تلاش برای سرکوب افکار مزاحم، می توان مستقیما بسراغ آنها رفت و بروی آنها متمرکز شد. به نظر می رسد که تناقض در تفکر؛ کمک به از بین رفتن آن می کند، ولی برخی تحقیقات ثابت کرده اند که این کار می تواند تنها به از بین بردن افکار مزاحم انجامد. این نظریه بر اساس «نمایش درمانی» در زمان طولانی شکل گرفته است. برای مثال؛ درمان ترس از عنکبوت با نمایش عنکبوت به بیمار و بطور آهسته و آرام و با لمس آن انجام می گیرد. این روش برای افراد کم جرات کارآیی ندارد، ولی در زمانی که افراد مجبور به مقابله با افکار و رفتار همراه با وسواس خود باشند، می تواند مفید واقع گردد.

 

پذیرش:

این روش هم می تواند مشابه روش های دیگر، کارآیی داشته باشد. شواهدی موجود است که اثبات می کند؛ پذیرش افکار مزاحم، به جای جنگیدن با آنها، می تواند مفید باشد. این دستورالعمل در یک مطالعه، نشان دهنده کاهش ناراحتی و فشار بر شرکت کنندگان است: «مبارزه با اندیشه مزاحم، مانند تقلا کردن در باتلاق است. افکار خود را مشاهده کنید. تصور کنید که آنها از گوش شما بیرون می آیند و از ذهن شما خارج می شوند. با علائم و نشانه ها مبارزه نکنید. از آنها اجتناب کنید و یا آنها را مجبور به دور شدن از ذهنتان کنید. تنها مشاهده گر باشید»

 

مراقبه:

مشابه روش پذیرش، مراقبه به ترویج شفقت و نگرش بدون قضاوت می انجامد و کمک می کند که افکار مزاحم به مکان دیگری، بغیر از ذهن شما، نقل مکان کنند. این نیز روش مفیدی برای مقابله با افکار مزاحم و تکراری است و همچنین، به بهبود تمرکز حواس شما کمک می کند. تصدیق خود:—- خود تصدیقی یک درمان روحی برای همگان است. این امر شامل تفکر در مورد صفات و باورهای مثبت برای افزایش اعتماد به نفس در اجتماع و کنترل خود می گردد و مزایای دیگری نیز دارد. این روش، همچنان که در آزمایشات علمی ثابت شده است، ممکن است که کمک زیادی برای مقابله با افکار مزاحم کند.

 

نوشتن:

در مورد تصدیق و تاکید بر خود و عمیق ترین افکار و احساسات خود بنویسید. آزمایشات علمی ثابت کرده اند که نوشتن، سلامت جسمی و روانی بسیار گسترده ای را به ارمغان می آورد. نوشتن در مورد عواطف می تواند برای مقابله با افکار مزاحم و تکراری بسیار مفید باشد.

منبع خبر: http://ravannews.com/%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86/

[ad_2]

لینک منبع

خلاقیت در کودکان : ویژگیهای کودکان خلاق

[ad_1]

خلاقیت در کودکان : ویژگیهای کودکان خلاق

خلاقیت قابلیتی است که در همگان وجود دارد اما نیازمند پرورش و تقویت می‌باشد تا به سر حدشکوفایی برسد.فردخلاق کسی است که از ذهنی جستجوگر و آفریننده برخوردار باشد. خلاقیت عبارت است از « توانایی دیدن چیزها به شیوه های جدی، شکستن مرزها و فراتر رفتن از چارچوب ها، فکر کردن به شیوه ای متفاوت، ابداع چیزهای جدید، استفاده از چیز های نا مربوط و تبدیل آن به شکل های جدید.»می توان نتیجه گرفت که خلاقیت برآیند فرآیندهای ذهنی و شخصیتی فرد بوده و به تولیدات و آثاری منجر می شود که نو و بدیع بوده، خاصیتی متکامل داشته و با واقعیتها، منطبق بوده و در غایت به سود جامعه بشری هستند.

خانواده یکی از عوامل بسیار مهم در رشد و پرورش خلاقیت کودکان محسوب می گردد که نقش مهمی در شکوفایی خلاقیت های کودکان دارد. ازآنجا که کودک حساسترین مراحل رشد خلاقیت را در محیط خانه سپری می‌کند، محیط مناسبخانوادگی، شیوه و نگرش‌های صحیح فرزندپروری در رشد و شکوفایی خلاقیت سهم مهمی ایفامی‌کند. « کلیگان » ( ۱۹۷۱ ) معتقد است برای ظهور خلاقیت راههای زیادی در شیوه‌های فرزندپروری وجود دارد که می‌تواند باعث ظهور یا محو خلاقیت شود. نحوه تربیت و استفاده از شیوه‌های دموکراتیک یا مستبدانه، اعمال نحوه انضباط و شیوه ابراز محبت هر کدام به نوعی در پرورش یا سرکوب خلاقیت کودکان مؤثر است. اساساً پرورش عنصر انگیزشی خلاقیت باید در بستر خانواده صورت گیرد، زیرا مستعدترین محیط برای شکل دهی آن محیط کلامی و نظام تربیتی و رفتاری خانواده است. کودک و نوجوان اوقات زیادی را در خانواده سپری می­کنند، بنابراین این طبیعی است که بیشترین تاثیر را نیز از آن بپذیرند. بیان این نکته از آن روست که بگوییم هر چند می توان در محیطی غیر از خانواده (آموزشگاه یا جایی دیگر) به تقویت عناصر انگیزشی خلاقیت مبادرت ورزید، اما تاثیر این عوامل به اندازه و اهمیت عامل نخستین نیست. پس بهتر است که هدایت­ها و روش­های اتخاذ شده محیط دوم یعنی «محیط یادگیری» به محیط نخستین یعنی خانواده نیز انتقال یابد و در آنجا هم مورد تمرین و تقویت قرار گیرد؛ این انتقال زمینه­های تثبیت و تحکیم انگیزش خلاقه را بیش از پیش فراهم آورد.

در واقع والدین از طریق درگیر شدن در فعالیتهای خلاق کودک در رشد خلاقیتاو سهیم هستند. خانواده ها باید فرصتهای لازم را برای سؤال کردن، کنجکاوی و کشف محیط به کودکان بدهند و هرگز آنان را تنبیه و تهدید نکنند. زمینه رشد خلاقیت در خانه زمانی فراهم می شود که به کودکانتان آزادی زیادی بدهید و به آنها به عنوان یک فرد احترام بگذارید، از نظر عاطفی در حد اعتدال به آنها نزدیک شوید و بر روی ارزشهای اخلاقی و نه قوانین خاص تأکید نمایید. محیط خانه را به صورتی درآورید که در آن فعالیت، بازی و خنده به مقدار زیادی وجود داشته باشد. شما و کودکانتان سعی نمائید کارها را به روش های جدید و جالب انجام دهید. با تشویق و تأیید رفتار کودک و فراهم آوردن زمینه های مساعد و تدارک بازیهای دلخواه او، قدرت تخیل و خلاقیت کودک را تقویت کنید.خیالپردازیهای کودکان را سرزنش نکنید زیراخلاقیت او را محدود میسازید.

تحقیقات نشان می دهد که والدین کودکان خلاق در رفتار خود هماهنگی بیشتری نشان می دهند، کودکان خود را آنگونه که هستند قبول دارند و آنها را به کنجکاوی درباره اشیاء و امور تشویق می کنند و کودکان خود را در انتخاب موضوعات مورد علاقه آزاد می گذارند و کارها و برنامه های آنان را تحت نظر دارند و پی گیری می کنند. شایسته است والدین تا آنجا که امکان دارد کودکان خود را مستقل بار آورده و در ایجاد اعتماد به نفس، آنان را یاری کنند و دستاوردهای آنان را با آغوش باز پذیرا شوند و هنگام شکست، به جای سرزنش، راهنما و راهگشای مشکلات کودکان خود باشند، تا کودکان بتوانند ضمن احساس ارزشمندی در انجام کارها، راه حل ها و عقاید غیر معمول و دور از ذهن را نیز بیازمایند، چراکه چنین کارهایی پایه و مایه اصلی خلاقیت است.

اغلب اوقات اگر کمی وقت و حوصله کنیم متوجه وجود خلاقیت در بچه ها می شویم. بهترین زمان برای اطلاع از خلاقیت کودکان ، تماشای آنها به هنگام بازی است. خلاقیت عامل مهم بازی است. کودک را در حالی که آزادانه و فارغ البال با مواد و اسباب بازیهایش سرگرم بازی است تماشا کنید. کودکان خلاق اغلب برای هر یک از وسایل بازی خود موارد استفاده متفاوتی پیدا می کنند و قبل از اینکه از وسیله ای به سراغ وسیله دیگر بروند از آن به انواع مختلف استفاده می نمایند. کودک خلاق اغلب از منابع خود به انواع و اشکال مختلف و گاه حیرت انگیز استفاده می کند.ممکن است یک جعبه خالی برای کودک خلاق ارزشی به مراتب بیش از بهترین و پیچیده ترین اسباب بازیها داشته باشد. کودکان خلاق می توانند با توجه به موقعیت و مکان خاص بازی را تغییر دهند، بازیهای جدید ابداع کنند، مقررات خاصی وضع کنند، رهبری بازی را در دست گرفته و با سازمان بندی منسجم په به صورت فردی و چه به صورت گروهی بازی کنند. بازی این گونه افراد از تنوع و گوناگونی آکنده بوده و می توانند با توجه به علایق خود و بازی کنان هدفهای بازی را اعمال کنند. در مقابل کودکانی که از خلاقیت بی بهره بوده و یا خلاقیت کمی دارند در بازی ها نقش پیرو را به عهده گرفته، خود را ملزم به رعایت کامل مقررات بازی می دانند، تخطی از قوانین را جایز نشمرده و بازی را بیشتر به عنوان وظیفه و کار تلقی می کنند تا وسیله ای برای رشد، بنابراین سهم آنها از لذت بازی کمتر از کودکان خلاق است.

ویژگیهای کودکان خلاق:
۱٫ کودکان خلاق اغلب با آب و تاب حرف می زنند. ذکر جزییات یک ماجرا و به تفضیل سخن گفتن می تواند نشانه قدرت خیال و تصور زیاد باشد.
۲٫ دقت و توجه شدید در گوش دادن، مشاهدهکردن یا انجام دادن کاری دارند.
۳٫ شور و نشاط و مشغولیتهای شدید جسمانی دارند.
۴٫ در صحبتهای خود از قیاس استفاده می کنند.
۵٫ عادت به وارسی منابع مختلف دارند.
۶٫ با دقت به اشیا و پیرامون خود می نگرند.
۷٫ اشتیاق به صحبت کردن درباره کشفیات بادیگران دارند.
۸٫ توانایی ابداع بازیهای جدید و تغییر در بازیها دارند.
۹٫ کنجکاوی زیادی برای سردرآوردن از امور دارند.
۱۰٫ در گفتار خود جسارت زیادی دارند.
۱۱٫ سئوالات عجیبی طرح می نمایند.

انگیزه و خلاقیت کودک در محیط خانواده زمانی از بین می رود که :
۱- تاکید بیش از حد والدین بر هوش و حافظه کودک
۲- ایجاد رقابت میان کودکان
۳- تاکید افراطی بر جنسیت کودک
۴- قرار دادن قوانین خشک و دست و پا گیر در منزل
۵- عدم آشنایی والدین با مفهوم واقعی خلاقیت
۶- انتقاد مکرر از رفتارهای کودک
۷- بیهوده شمردن تخیلات کودک
۸- عدم شناسایی علائق درونی کودک
۹- عدم وجود حس شوخ طبعی در محیط منزل
۱۰- تحمیل نقش بزرگسال به کودک

برای افزایش خلاقیت کودکان باید:
۱٫ هرگز کودک را تحقیر نکنیم. کودکی کهاحساس حقارت کند هرگز دست به خلاقیّت نمی‌زند.
۲٫ محیطی مناسب برای انجام کارهای خلاق آنها فراهم نمایید.
۳٫امکانات و وسایلی در اختیار آنها قرار دهید تا به کمک آنها خلاقیت های خود را ابراز نمایند. به عنوان مثال وسایل موسیقی، نقاشی و طراحی و …
۴٫ کارهای خلاق کودکان را تشویق کنید و آنها را در معرض نمایش قرار داده و از ارزیابی بیش از حد آنان خودداری کنید.
۵٫به عنوان بزرگسال، خود به انجام کارهای خلاق بپردازید و اجازه دهید کودکان شما شاهد کارهای خلاق تان باشند.
۶٫ به شیوه های آموزشی در خانواده خود توجه داشته باشید.
۷٫ برای کارهای خلاق دیگران ارزش قائل شوید.
۸٫ از تأکید بر تصورات قالبی در خصوص جنسیت کودکان شدیداً خودداری نمایید. ( به عنوان مثال دختر ماشین بازی نمی کند، پسر عروسک بازی نمی کند یا پسر گریه نمی کند.)
۹٫ امکان شرکت در فعالیت ها و کلاسهای ویژه را برای آنان فراهم نمایید.
۱۰٫ اگر مشکلات یا گرفتاریهای در خانواده وجود دارد از آن مشکلات به شیوه مثبتی استفاده کنید و با تشویق به کودک خود اجازه ابراز احساسات و اظهار نظر بدهید.
۱۱٫توجه داشته باشیید که استعداد فقط سهم کوچکی از خلاقیت است و تمرین و نظم بخشیدن به آن از اهمیت بیشتری بر خوردار است.
۱۲٫ اجازه بدهید کودک خودش باشد حتی اگر رفتارهای عجیب از او سر بزند و سعی کنید در حضور جمع کودک خود را خلاق معرفی نکنید؛ در غیر این صورت اطرافیان انتظارات بیش از حدی از کودک شما خواهند داشت.
۱۳٫ با کودک خود شوخ طبع و مهربان باشید.

بنیاد روانشناسی کودک و نوجوان

روان نیوز (تازه ترین مطالب در حوزه روانشناسی)

گردآوری کننده: هدی فرامرزی

منبع خبر: http://ravannews.com/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82/

[ad_2]

لینک منبع

مزایای افسردگی : انگار افسردگی مزایایی هم دارد و نمی‌دانستیم

[ad_1]

مزایای افسردگی : انگار افسردگی مزایایی هم دارد و نمی‌دانستیم!
کشف ۷ اثر مثبت در افسردگی
افسردگی یکی از شایع‌ترین بیماریهای قرن بیست و یکم و بعد از چاقی عامل دوم بیماری‌زای شناخته شده در جهان است.
این بیماری میلیون‌ها نفر را در سراسر جهان درگیر کرده است. مبتلایان به این بیماری بطور معمول از افسردگی خفیف و موقتی تا یک حالت عمیق افسردگی که در آن خلق و خو و احساسات پایین می‌آید و ناامیدی در هر زمانی فرد را درگیر می‌کند، رنج می‌برند اما ظاهرا بتازگی از برخی جنبه‌های پنهان اما مثبت آن پرده برداشته شده است.
گفته می‌شود ۷ درصد از جمعیت عمومی جهان مبتلا به افسردگی هستند و تنها درصد کمی از بیماران اقدامات درمانی لازم را انجام می‌دهند. اگرچه افسرده بودن قرار گرفتن در یک شرایط منفی است و بطور جدی زندگی انسان‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد ولی همچنان آمار مبتلایان به آن، روز به روز در حال افزایش است. به همین خاطر روانشناسان برجسته دلایل متعددی را برای در آغوش گرفتن افسردگی عنوان می‌کنند زیرا پذیرش افسردگی یک گام بزرگ در غلبه بر بیماری است.

افسردگی کمک می‌کند به چیزهایی که واقعاً مهم هستند، تمرکز کنیم
افراد کمی متوجه جنبه‌های مهم زندگی شان هستند اما به محض این‌که افسرده می‌شوند سطوح مختلف زندگی را بطور عمیقی تجزیه و تحلیل می‌کنند. اغلب افراد تمایل دارند هر چیزی را بدون فکر کردن درباره‌اش بدست آورند. برخی از انسان‌ها بویژه کسانی که شخصیت هنری دارند هنگام افسردگی بیشتر روی مسائل اساسی زندگی تمرکز می‌کنند.

به عنوان مثال گفته می‌شود داروین از افسردگی مزمن رنج می‌برد و این غم و اندوه عمیق به او کمک کرد همه چیز را تجزیه و تحلیل کند در واقع افسردگی ویژگی‌ای بود که به داروین کمک کرد، نظریه تکامل را مطرح کند. بنابراین افسردگی برای برخی افراد ابزاری برای رسیدن به هدف‌های مهم و بیشتر است این‌که فرد احساس کند به چیز‌های بیشتری برای رسیدن به اهدافش نیاز دارد و تا قبل از آن حتی با وجود شادی و خوشحالی قادر به تغییرشان نبوده است در چنین شرایطی مهم و اساسی جلوه داده شده و قابل تغییر هستند.

افسردگی گاهی اوقات مادر خلاقیت می‌شود
گفته می‌شود برخی از بزرگترین نویسندگان و نقاشان زمانی که خلق افسرده‌ای داشتند و احساساتشان بشدت صدمه دیده بود بهترین شاهکار دنیای هنر را خلق کرده‌اند.
این موضوع تقریباً قانون ناشناخته‌ای در جهان است. هنگامی که انسان سطح بالایی از غم و اندوه و افسردگی را تجربه می‌کند تمایل زیادی به حرکت در مسیر‌های پیچیده و جدید پیدا می‌کند.
این دقیقاً چیزی است که به عنوان پارادوکس بزرگ، باعث افسردگی می‌شود. برخی از این افراد اغلب با نداشتن تمرکز، اراده و انگیزه همراه هستند و به همین خاطر چند روز یا هفته را در رختخواب یا داخل خانه سپری می‌کنند و مسائل مهمی به ذهن شان الهام شده و فوران می‌کند.

افسردگی به بیماران کمک می‌کند واضح و آشکار فکر کنند
یکی دیگر از افسانه‌های شایع درباره افسردگی این است که این بیماری از فکر کردن درست و واضح جلوگیری می‌کند اما واقعیت این است که برخی افراد در چنین شرایطی با تمرکز بر محیط اطراف چیز‌ها را کاملاً متفاوت می‌بینند. این جنبه از افسردگی بخصوص اگر افسردگی پس از یک رویداد دردناک مانند از دست دادن عزیزان اتفاق بیفتد، دیده می‌شود.

افسردگی گاهی بهترین محرک است
افسردگی معمولاً با اندوه عمیق و اضطراب همراه است. این نوع احساسات صفات اساسی افسردگی است. با این حال آنچه که اغلب ما درک نمی‌کنیم، این است که افسردگی یکی از مهم‌ترین شرایطی است که به ایجاد انگیزه در فرد کمک می‌کند.

اگرچه این یک قاعده کلی نیست و تا حد زیادی از فردی به فرد دیگر متفاوت است (بستگی به شیوه هر فرد در فکر کردن و مقابله با مسائل دارد) افسردگی گاهی اوقات فرد را مجبور می‌کند شادی را پیدا کند و بیشتر از قبل ارزش شادی را درک کند.
به گزارش جام جم سرا، غم و اندوه فرد را ناتوان می‌کند به همین خاطر افسردگی این امکان را می‌دهد که شادی را بیش از پیش درک کنیم. همگی با عبارت «ارزش واقعی چیزها را نمی‌دانی تا زمانی که از دست شان نداده‌ای» آشنا هستیم، این عبارت نشان دهنده بروز افسردگی است و کمک می‌کند تا زیبایی‌ها را کشف کرده و از هر چیزی لذت ببرید و شادی کنید.

افسردگی و دلیل زندگی کردن را یاد بگیرید
از آنجا که افسردگی اغلب با فقدان میل به زندگی همراه است و یک فرد افسرده فقط سیاه و سفید‌های جهان را می‌بیند، افسردگی به او کمک می‌کند دلیل زندگی و ادامه مسیر را ببیند. مقاومت در برابر مشکلات زندگی مهم است، افسردگی این امکان را فراهم می‌کند تا با نگاه به گذشته وتجزیه و تحلیل گذشته نگرش انسان به زندگی تغییر کند مثلاً انسان به گذشته‌اش نگاه می‌کند و می‌بیند که چه چیزی را اشتباه انجام داده است و چگونه می‌توان همه چیز را بهتر انجام داد در این مفهوم افسردگی کمک می‌کند تا از اشتباهات گذشته درس بگیریم.

افسردگی و درک ارزش سلامتی و خانواده
وقتی افراد افسرده هستند به این باور تمایل دارند که هیچ‌چیز خوبی در این دنیا وجود ندارد با این حال اغلب دوستان و خانواده حمایت واقعی شان را تا زمانی که به حضورشان نیاز است ، نشان می‌دهند. افسردگی یک آزمون خوب برای بهتر دیدن افرادی است که در کنار او می مانند و نخستین نشانه‌های ضعف‌اش را درک می‌کنند. افسردگی بدان معنی است که شما به حمایت معنوی و عاطفی نزدیکان و خانواده‌تان نیاز دارید و سلامتی تان برای آن‌ها مهم است. متأسفانه بسیاری از انسان‌ها زمانی ارزش با هم بودن و حمایت معنوی و عاطفی دیگران را درک می‌کنند که دیگر خیلی دیر شده است.

افسردگی و تحریک قوه تحلیل
هنگامی که افسردگی به یک عامل خارجی مرتبط است معمولاً منجر به ترویج و تقویت قوه تحلیل در فرد می‌شود به این معنی که فرد در مورد عواملی که باعث افسردگی او شده فکر می‌کند و در نتیجه با مشاهده مسائل و مشکلات دست به تحلیل می‌زند. به عبارت دیگر به جای نگاه کردن به تصویر بزرگتر، مشکلات را به قطعات کوچک‌تر و ریز تقسیم و آن‌ها را تحلیل می‌کنند که این امر به درک بهتر مشکلات کمک می‌کند. تحلیل مسائل پیرامونی نوعی مکانیزم است که اغلب افراد آن را به کار می‌گیرند و در مقابله با افسردگی فعال‌تر می‌شوند. به همین دلیل است که گفته می‌شود مبتلایان به بیماری افسردگی باید افسردگی را در آغوش گرفته و بهترین درس‌های زندگی را از آن یاد بگیرند.

افسردگی چیزی نیست که کسی بخواهد آن را آرزو کند اما این بدان معنی نیست که افراد افسرده هیچ دیدگاه مثبتی در زندگی ندارند. کسانی که مبتلا به افسردگی هستند باید سعی کنند ذهن شان را باز نگه دارند و همه جوانب مثبت و منفی زندگی را در مقایسه با شرایط عینی شان بسنجند در چنین حالتی است که از نتیجه تجزیه و تحلیل هر دو شرایط شگفت زده خواهند شد و از پیشرفت بیماری جلوگیری به عمل خواهد آمد و از همه مهم‌تر آمار افسردگی مزمن روز به روز رشد نخواهد شد.

منبع خبر: http://ravannews.com/%D9%85%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C/

[ad_2]

لینک منبع

آموزگار قدرتمند : کودکان، خشونت را از تلویزیون یاد می گیرند

[ad_1]

آموزگار قدرتمند : کودکان، خشونت را از تلویزیون یاد می گیرند
یکی از عادتهای خوب یا بد زندگی در عصر رسانه آن هم از نوع دیجیتالی، تمایل به یکجانشینی و استفاده از ابزار و آلات فناوری نوین به ویژه تلویزیون است. به طوریکه امروزه، رسانه ها به ویژه از نوع دیداری آن با قدرت خارق العاده خود، روزانه میلیونها نفر از افراد در اقصی نقاط کره زمین را بر یکجا میخکوب کرده و با دادن اطلاعات سریع به آنها در عرض چند ثانیه، دیگر مجالی برای بلند شدن از صفحه وسوسه انگیز رنگی را به آدمی نمی دهند. در این بین کودکان نیز به تقلید از بزرگسالان، به این روش عادت کرده و به جای اینکه وقت خود را صرف بازی با اسباب بازی های فکری و یا گشت و گذار در پارک ها و کشف طبیعت پیرامون خود نمایند، بیشتر اوقات را جلوی صفحه جادویی تلویزیون می گذرانند. به طوری که ساعت دقیق برنامه های مورد علاقه شان را از بر بوده و با لذت، لحظه شروع آن را از روی ثانیه ها می شمارند.
اما آیا می دانید این آموزگار قدرتمند با تمام جذابیت هایی که دارد و دلبستگی هایی که ایجاد می کند، تا چه اندازه در شکل گیری شخصیت کودک امروز و بزرگسال فردا نقش دارد؟ کودکان به واسطه کم بودن سن شان و عدم رشد کامل ذهنی، تمام گفتار و تصاویر پخش شده از تلویزیون را به عنوان واقعیتی صرف و نه نمایشی غیرواقعی و تمام شدنی، می پذیرند. به عبارت دیگر، ذهن پاک و خالی از نیرنگ کودکان، هر آنچه را که می بیند، باور کرده و به حافظه بلند مدت خود منتقل می کند.
به همین دلیل، نمی توان گفت هر برنامه ای که از تلویزیون به طور مستقیم پخش می گردد و یا توسط سی دی های مختلف که امروزه حتی در سوپرمارکت ها نیز به وفور یافت می شوند، برای کودک مناسب است. به خصوص فیلم های وحشتناک که تنها ترویج دهنده خشونت و نفرت در کودکان است، نمی تواند به پرورش کودک با شخصیتی متعادل بیانجامد. چرا که دیدن اینگونه از فیلم ها تنها این حس را در کودک بارور می کند که باید از قهرمان فیلمی که دیده است، الگوبرداری کند.
برای رهایی از این مشکل، پیشنهاد می شود والدین ابتدا به بررسی برنامه ها و فیلم های متناسب با سن کودک پرداخته و سپس اجازه دیدن آن را برای آنان صادر نمایند. یادمان باشد که ما والدین به واسطه مسئولیت خطیری که در تربیت دلبند خود داریم، نباید اجازه دهیم تا صفحه سفید و پاک ذهن کودک مان با برنامه های بی محتوا و نامناسب به سمت سیاهی و تباهی کشیده شود.

بنیاد روانشناسی کودک و نوجوان

روان نیوز (تازه ترین مطالب در حوزه روانشناسی)

گردآوری کننده: هدی فرامرزی

منبع خبر: http://ravannews.com/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%84/

[ad_2]

لینک منبع

۶ باور غلط درباره بیماری اسکیزوفرنیا

[ad_1]

۶ باور غلط درباره بیماری اسکیزوفرنیا
با کنترل دارویی بیمار مبتلا به اسکیزوفرنیا می تواند به جامعه بازگشته و فعالیت های معمول زندگی داشته باشد
از دوران قدیم تا گذشته ای نه چندان دور به واسطه جهل و عدم اطلاع از بیماری اسکیزوفرنیا، این بیماری به عوامل ناشناخته ماوراء الطبیعی یا شیطانی منتسب می شد . به همین دلیل بیماران طرد می شدند و یا مورد شماطت قرار می گرفتند.
مثلاً زمانی با اعتقاد به این که جسم بیمار توسط ارواح پلید تسخیر شده است، بیمار را می بستند و تنبیه بدنی می کردند تا روح شرور از بدن وی خارج شود.

امروزه با پیشرفت علم و دانش ،عقاید انحرافی و خرافی در مورد این بیماری از بین رفته است.با این حال هنوز باورهای غلط در سطح جامعه و در گروهی از مردم وجود دارد که گاه و بیگاه باعث برخوردهای غیرمنطقی با این بیماران و رواج باورهای نادرست در باره ی آن می شود. در زیر به چند نمونه از باورهای غلط و واقعیت موجود در باره ی آن اشاره شده است.

غلط: بیماری اسکیزوفرنیا نادر و وقوع آن غیرمعمول است.

واقعیت: این بیماری نادر نیست، ۱/۵- ۱ درصد افراد جامعه در طول عمر به آن مبتلا می شوند.

غلط:فقط در نژادهای خاص، و دربین مردم طبقات اجتماعی – اقتصادی پائین دیده می شود.

واقعیت: این بیماری در تمام نژادها ، دربین تمام مردم، در فرهنگ های محتلف و طبقات اجتماعی – اقتصادی متفاوت بروز می کند.

غلط: بیماری اسکیزوفرنیا با بعضی درمان ها کاملاً بهبود می یابد و ریشه کن می شود.

واقعیت: به رغم بهبودی قابل توجه بیماران، درصدی از آنان نیازمند استفاده طولانی مدت از دارو هستند.

غلط: مهم ترین شیوه ها ی درمان اسکیزوفرنیا روان درمانی و روانکاوی است.

واقعیت: اولین، مهم ترین و کارآمدترین درمان اسکیزوفرنیا درمان دارویی است.

غلط: بیماری اسکیزوفرنیا مُسری است.

واقعیت: این بیماری به هیچ وجه از طریق معاشرت، تماس های بدنی منتقل نمی شود و مُسری نمی باشد.

غلط: بیمار مبتلا به اسیکزوفرنیا بدطینت و زشتخو است.

واقعیت: روحیات این افراد شبیه افراد عادی است و فقط در صورت عود بیماری رفتارهای غیرمنطقی از خود بروز می دهند که ناشی از شرایط بیماری است.

غلط: بیماری اسکیزوفرنیا ناشی از ضعف روحیه است.

واقعیت: بیماری ناشی از ضعف اراده و روحیه نیست بلکه ناشی از اختلال عملکرد مغز به دلیل اختلال موادی به نام ناقل های عصبی شیمیایی است .

غلط: بیمار مبتلا به اسکیزوفرنیا متجاوز و خطرناک است.

واقعیت: میزان آسیب و صدمه به دیگران توسط این بیماران بیشتر از سایر مردم در جامعه نیست. این باور باعث انزوا و در خود فرورفتن بیشتر این بیماران می شود.

غلط: بیماری اسکیزوفرنیا نشانه عقوبت الهی و ناشی از گناه است.

واقعیت: این بیماری، همانند دیگر بیماری های انسان هست که تنها نشانه ها و علائم آن متفاوت می باشد و هیچ ربطی به گناه و عقوبت الهی ندارد.

غلط: بیمار مبتلا به اسکیزوفرنیا باعث ننگ خانواده است.

واقعیت: بیماری اسکیزوفرنیا هم مثل سایر بیماری های جسمی است و ابتلاء به آن هم ننگ و عار نیست.

غلط: بیماری اسکیزوفرنیا ناشی از کم هوشی بیمار است.

واقعیت: بیماری اسکیزوفرنیا ارتباطی با میزان هوش ندارد . این بیماری در افراد باهوش نیز دیده می شود.

غلط: هیچ کاری از بیمار مبتلا به اسکیزوفرنیا ساخته نیست.

واقعیت: با کنترل دارویی بیمار مبتلا به اسکیزوفرنیا می تواند به جامعه بازگشته و فعالیت های معمول زندگی داشته باشد. در حال حاضر بسیاری از بیماران کار می کنند و زندگی معمولی دارند.

غلط: می توان به بیمار مبتلا به اسکیزوفرنیا دروغ گفت، او متوجه نمی شود.

واقعیت: این افراد قدرت تشخیص را دارند و فریب آنها تنها باعث بدگمانی بیشتر آنان می شود.

( انجمن حمایت از بیماران مبتلا به اسکیزوفرنیا)

منبع خبر: http://ravannews.com/6-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%BA%D9%84%D8%B7-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C%D8%B2%D9%88%D9%81%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7/

[ad_2]

لینک منبع

حرف زدن با کودک : به جای قصه خواندن برای کودکتان، با او حرف بزنید

[ad_1]

حرف زدن با کودک : به جای قصه خواندن برای کودکتان، با او حرف بزنید
به کودکان خود اجازه دهید افکار درون ذهنشان را بیرون بریزند
حتی اگر در حد چند کلمه بی‌معنی است

یکی از مهمترین دغدغه های والدین، جهت تربیت صحیح فرزندشان، آموزش مهارت های زبانی به آنان است. مهارت استفاده از زبان که مهمترین وسیله ارتباط با دیگران و همچنین کشف دنیای پیرامون است و امروزه بیش از هر زمان دیگری از آن به عنوان عاملی مهم در موفقیت افراد نام برده می شود، باید از همان بدو تولد به کودکان توسط والدین آموزش داده شده و تقویت گردد. برای این منظوردر ادامه به ارائه چند راهکار مناسب در زمینه فوق می پردازیم.
۱- اجازه دهید کودک صحبت کند.
بسیاری از والدین قرار دادن کودک در مقابل تلویزیون و یا خواندن کتاب و شعر قبل از خواب برای آنان را روش های مناسبی جهت پرورش مهارت کلامی کودک فرض می کنند. باید گفت که این روش ها، روش های مناسبی هستند؛ اما کافی نیستند. تحقیقات انجام شده در این زمینه نشان داده اند کودکانی که قبل از خواب با والدین خود صحبت می کنند، شش برابر بهتر و بیشتر از کودکانی که در هنگام خواب به قصه گوش می دهند و یا تلویزیون تماشا می کنند، سخن می گویند. زیرا ممکن است کودکان، در هنگام صحبت کردن برخی از کلمات را به اشتباه بیان نمایند و یا برداشت اشتباهی از برخی لغات داشته باشند که در اینجا والدین با بیان درست کلمه، باعث خواهند شد که کودک نه تنها تلفظ و معنی درست کلمات را یاد بگیرد؛ بلکه گنجینه لغات او نیز افزایش یابد.

۲- از کودک بخواهید نام اشیاء مختلف را بگوید.
یکی دیگر از مواردی که به والدین در تقویت مهارت زبانی کودکان کمک می کند، بازگو کردن نام اشیاء پیرامون است. برای این منظور کافی است از کودکتان بخواهید هنگامی که سرگرم راه رفتن در منزل است، نام اشیایی را که می بیند، بلند بازگو نماید. از آنجایی که کودکان ذاتا کنجکاو هستند و تمایل دارند اسم تمام وسایل و اشیاء را بدانند، لازم است که در این مورد والدین کمی صبوری به خرج داده و با ملایمت نام اشیایی که کودک دلبندشان نمی داند را برایش بازگو نمایند.

۳- تمام کننده صحبت کودکتان نباشید.
اگر کودک شما، خیلی آهسته و با طمانینه صحبت می کند، سعی کنید که وسط حرف او نیامده و کامل کننده جمله اش نباشید و با آرامش تمام، اجازه دهید تا او سخنانش را به اتمام رسانده و از این طریق بر ترس و دلهره خود جهت صحبت نمودن به خصوص در جمع، غلبه نماید.

۴- تلفن بازی کنید.
استفاده از تلفن نیز در تقویت مهارت کلامی کودکان بسیار موثر می باشد. کودکان قبل از اینکه توانایی صحبت کردن را پیدا نمایند، به تلفن و استفاده از آن علاقه نشان می دهند. برای همین منظور سعی کنید وقتی کسی تماسی تلفنی با منزل شما برقرار می کند، گوشی را به کودک نیز داده و او را تشویق به سخن گفتن نمایید.

۵- کلمه درست را به کودک یادآوری کنید.
بسیاری از والدین از اینکه کودکشان به اشتباه کلمه ای را ادا کند، خوشحال شده و جواب او را نیز با همان زبان کودکانه و جلمات نامفهوم بیان می دارند. این امر شاید برای دقیقه ای برای شما خوشایند باشد، اما کودک را ترغیب به استفاده بیشتر از کلمه مربوطه به صورت غلط می نماید تا توجه اطرافیان را بیشتر به خود جلب نماید. پس هنگام مواجهه با این موارد، لازم است با زبان صحیح و بدون هیچگونه غلطی با کودک صحبت کنید تا معنای درست کلمه را یاد بگیرد.

بنیاد روانشناسی کودک و نوجوان

روان نیوز (تازه ترین مطالب در حوزه روانشناسی)

گردآوری کننده: هدی فرامرزی

منبع خبر: http://ravannews.com/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%A9/

[ad_2]

لینک منبع

آموزش خانواده : بررسی تاثیر آموزش خانواده بر تاب آوری دختران نوجوان

[ad_1]

آموزش خانواده : بررسی تاثیر آموزش خانواده بر تاب آوری دختران نوجوان

مقدمه: یکی از اهداف و وظایف مهم آموزش و پرورش ایجاد زمینه ای برای رشد همه جانبه فرد و تربیت انسان­ های سالم، کارآمد و مسئول برای ایفای نقش در زندگی فردی و اجتماعی است. از آنجایی که دانش آموزان به عنوان رکن اساسی نظام آموزشی کشور، در دستیابی به اهداف نظام آموزشی نقش و جایگاه ویژه­ ای دارند، توجه به این قشر از جامعه از لحاظ آموزشی، تربیتی، باروری و شکوفایی هر چه بیشتر نظام آموزشی و تربیتی جامعه را موجب می­گردد. با این وجود از کل دانش آموزانی که وارد سیستم آموزش و پرورش می ­شوند، تعداد کمی می­ توانند استعدادهای خود را شکوفا نموده، و بر مشکلات زندگی و شرایط چالش بر­انگیز تحصیلی غلبه نمایند، و به اصطلاح عملکرد تحصیلی خوبی از خود نشان دهند (آهرن و نوریس،۲۰۱۰). شواهد پژوهشی تاکید کرده اند که دانش آموزان در طول تحصیل با انبوهی از تنیدگی ­ها مواجه می­شوند و تجربه نقش دانش آموزی، زمینه مواجهه با طیف وسیعی از تجارب تحصیلی تنیدگی زا را برای گروه­های مختلف دانش آموزی به همراه می­ آورد (بروگهام، زیل، مندوزا و میلر،۲۰۰۹). موفقیت افرادی که با توجه به دوران کودکی پرخطر، انتظار می­رفت به افرادی نابهنجار بدل شوند، موجب شد تا توجه پژوهشگران به ویژگی ­ها، شرایط و موقعیت ­هایی معطوف شود که پیامد­های منفی پرورش در شرایط نامطلوب را تغییر می­دهند. در همین راستا، لوتار (۲۰۰۶) به فرآیندی اشاره کرد که افراد را قادر می ­سازد بر عوامل تنیدگی­زای زندگی خویش غلبه داشته باشند. وی این فرآیند را تاب آوری نامید. مفهوم تاب آوری از علوم طبیعی وارد ادبیات روان شناسی شده است (میلرو همکاران ،۲۰۱۰). تاب آوری به ظرفیت بازگشت از چالش­ های اجتماعی، مالی و یا احساسی به تعادل مجدد اطلاق شده و بیانگر توانایی فرد جهت سازش یافتگی مجدد در برابر غم، ضربه، شرایط نامطلوب و عوامل تنیدگی­ زای زندگی است. به عبارت دیگر، تاب آوری سازگاری مثبت در واکنش به شرایط نامطلوب است. تاب آوری به معنای مقاومت فعل پذیر در برابر آسیب ­ها یا شرایط تهدیدکننده نیست، بلکه فرد تاب آور مشارکت کننده فعال و سازنده محیط پیرامونی خود ­می­ باشد (رزنیک،۲۰۱۰).پژوهش حاضر با هدف بررسی تاثیر آموزش خانواده بر تاب آوری دختران نوجوان انجام گرفته است.

روش: این پژوهش از نوع آزمایشی با پیش آزمون و پس آزمون با گروه گواه می باشد. جامعه آماری این پژوهش شامل کلیه دختران سنین نوجوان شهرستان بوشهر می باشد. از جامعه مورد نظر با استفاده از روش نمونه گیری چند مرحله ای تعداد ۷۰ نفر انتخاب شدند و در دو گروه آزمایش و گواه به صورت تصادفی قرار گرفتند. ابزار جمع آوری اطلاعات این پژوهش پرسشنامه تاب آوری کونر و دیدیدسون(۲۰۰۳) است.

نتایج این پژوهش نشان داد که میانگین نمرات آزمودنی هایی که والدین آنها آموزش خانواده دیده بودند در پس آزمون به طور معنی داری بیشتر از میانگین تاب آوری دانش آموزانی بود که والدین آن ها آموزش ندیده بودند.

بنیاد روانشناسی کودک و نوجوان

روان نیوز (تازه ترین مطالب در حوزه روانشناسی)

گردآوری کننده: هدی فرامرزی

منبع خبر: http://ravannews.com/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7/

[ad_2]

لینک منبع

تفاوت ترس با اضطراب و تاثیر اضطراب بر ارگانیزم انسان

[ad_1]

تفاوت ترس با اضطراب و تاثیر اضطراب بر ارگانیزم انسان
اضطراب زیاد در فرد، باعث تنیدگی روانی و جسمی می شود و این میزان از تنیدگی و مشغولیت فکری به موارد مختلف باعث مختل شدن جسم و روان فرد شده و به آرامی او را گوشه نشین و افسرده می کند.
میگنا: حتما تا به حال کلمات زیادی در حوزه اضطراب شنیده اید که بر جای هم می‌نشینند اما جایگاهشان متفاوت و گاه اشتباه است. یک فرد، زمانی که اتفاقی واحد را دو بار تعریف می کند، واژه ترس و اضطراب را در دو جای مختلف به کار می برد. اما آیا به راستی میان این دو تفاوتی است؟ برای مثال ممکن است بگوید «چیزی نمانده بود که اتومبیل با من برخورد کند، خیلی ترسیدم» و ‌‌‌‌‌‌‌‌در جایی دیگر با تعریفی دوباره بگوید«چیزی نمانده بود که اتومبیل با من برخورد کند، خیلی مضطرب شدم» شاید بتوان گفت، اضطراب در پی ترس های متعدد و شرطی شدن ما در یک موقعیت و یا چندین موقعیت ایجاد می شود. فردی که نزدیک بوده است اتومبیل با او برخورد کند به واقع باید بترسد. چرا که خطر در کمین او بوده است، واقعیست و یک ارگانیزم، که میلیون ها سال به دنبال تعقیب و گریز بوده است قطعا شرایط خطر را درک می کند و برای عدم آسیب رسانی به او فرار می کند که اگر غیر از این بود تا به حال بقا به خطر می افتاد.

اضطراب زمانی به وقوع می پیوندد که عاملی واقعی و پابرجا وجود ندارد اما فرد شدیدا احساس بدی دارد. احساسی که جنسش از نوع ترس نیست. احساسی که باعث نمی شود او از جا بپرد و فرار کند اما تمام ذهن و اندام او را فرا می گیرد و آرام آرام او را از درون فلج می کند.

زمانی که فرد به کرات در شرایطی ترس آور حضور پیدا می کند، غده فوق کلیوی او، به صورت متناوب هورمون کورتیزول را ترشح می کند و فرد همواره در شرایط اضطراری قرار دارد. ترشح این هورمون به این میزان و طولانی مدت، فرد را دچار یک شرطی سازی در شرایط استرس آور می کند.

زمانی که استرس مزمن می شود، می گوییم فرد دچار اضطراب است که اضطراب انواع مختلف و شدت متفاوتی دارد. اضطراب جدا از انواع مختلفی که دارد، خود زیر بنای بسیاری از اختلالات دیگر است. در انواع وسواس، چیزی که که در پس شست و شو های مکرر و مرضی وجود دارد و همچنین وسواس های فکری و تکرار شونده، جز اضطراب نیست.
احساس اضطراب از ذهن می گذرد و فرد ناگزیر به عملی برای فرو نشاندن اضطراب می شود که صرفا همین عمل، تکرار شونده، وسواسی و مرضی است. یا فردی که دچار وسواس چک کردن موارد مختلف است، پس از ایجاد شدن اضطراب و فکر مشغولی پس از ان، وارد عمل می شود. برای مثال پس از مشغولیت فکر به قفل بودن یا نبودن درب اتومبیل، بر می گردد و ان را چک می کند. اگر قفل باشد که خود را تشویق می کند و پاسخ اضطراب خود را اینطور می دهد که با اینکه شک کردم و مضطرب شدن اما کار خود را به خوبی انجام داده بودم و باید پاداش بگیرم. اگر درب اتومبیل را قفل نکرده باشد، باز هم خود را تشویق می کند و اضطراب خود را لازم و به جا می داند و نیازی برای ترک و درمان اضطراب و وسواس خود نمی بیند.

درست است که میزان متعادل اضطراب برای پیشرفت لازم است اما سطح بالای اضطراب همان طور که در نمونه وسواسی مشکلات زیادی ایجاد می کند، در افسردگی نیز یکی از مقوله های مهم است. اضطراب زیاد در فرد، باعث تنیدگی روانی و جسمی می شود و این میزان از تنیدگی و مشغولیت فکری به موارد مختلف باعث مختل شدن جسم و روان فرد شده و به آرامی او را گوشه نشین و افسرده می کند.
اضطراب در بیشتر بیماری های سایکوسوماتیک تشدید کننده است. در بیماری هایی مانند زخم معده، در صورت عدم کنترل و کاهش اضطراب، فرد دچار بیماری، حتی اگر شرایطش رو به وخامت نگذارد، ثابت می ماند و بهبودی حاصل نمی شود. اضطراب شایع ترین مشکل و اختلال قرن حاضر است.باید به منظور پیشگیری و کنترل آن، راهکاری جست.

منبع خبر: http://ravannews.com/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B1-2/

[ad_2]

لینک منبع

احساسات کودکان : احساسِ گناهِ کودک فرصتی است برای آموختن مسؤولیت‌پذیری

[ad_1]

احساسات کودکان

یک روز بعدازظهر من برای کاری بیرون رفتم و دختر یازده ساله‌ام را در خانه تنها گذاشتم. بیست دقیقه بعد برگشتم و دخترم را روی تخت در حالی که به شدت هق‌هق و گریه می‌کرد دیدم. مهربانانه پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟ موضوع چیه؟» اما او نمی‌توانست جواب بدهد و فقط هق‌هق می‌کرد. وحشت‌زده شده بودم، پرسیدم: «کسی اذیتت کرده؟» و او دستش را به علامت «نه» تکان داد. «خودت به خودت صدمه‌ای زدی؟» باز هم جواب «نه» بود. «برایانا! چه اتفاقی افتاده؟»

در میان هق‌هق گریه، شنیدم که گفت:«هم-هم-همستر». همستری در همسایگی ما بود که بچه‌ها بازی کردن با او را خیلی را دوست داشتند. من هراسان به اتاق بغلی دویدم. یواشکی نگاهی به قفس انداختم، کمی شیر روی زمین ریخته بود، اما همسترزنده بود و نفس می‌کشید! فریاد زدم: «همستر زنده است»، برایانا در حالی که همچنان اشک می‌ریخت وارد اتاق شد، او نمی‌توانست باور کند که همستر هنوز زنده است چون وقتی همستر را دیده بود پاهایش از قفس آویزان بوده و او مطمئن شده که گربه مرده است. برایانا گفت:« من دیوونه شده بودم، همستر رو برداشتم و پرتش کردم بیرون» ( چنین کاری برای دختر مهربان و نازک‌دل من واقعا کار خشنی محسوب می‌شود.) او هنوز آشفته به‌نظر ‌می‌رسید. گفتم:« آیا احساس گناه می‌کردی اگه همستر مرده بود و فکر می‌کردی در مرگ او تو مقصری؟». به هدف زده بودم! موضوع همین بود. او به علامت تایید سر تکان داد و دوباره شروع به گریه کرد، این بار من او را درآغوش گرفتم و اجازه دادم گریه کند. همچنان که او در حال آرام شدن بود ما ‌توانستیم درباره‌ی آن‌چه رخ‌داده بود و درباره‌ی واکنش او از ابتدای ماجرا تا به حال صحبت کنیم. حالا او تسلی خاطر پیدا کرده بود و از من نیز ممنون بود و ضمنا درس مهمی درباره‌ی پذیرفتن مسؤولیت بستن در اتاق موقع حضور همستر در آن‌جا ‌یادگرفته بود.

احساسِ گناهِ کودک فرصتی است برای آموختن مسؤولیت‌پذیری و دانستن پیامدهای رفتارش. واکنش والدین نسبت به خطای کودک می‌تواند تاثیر عظیمی بر تقویت ( یا تضعیف) وجدان کودک، قابلیت یادگیری درست و نادرست، و سطح علاقه به اجتماع و مسؤولیت‌پذیری او دارد. کودکانی که اجازه می‌یابند احساسات خود را درک و احساس کنند و والدین‌شان به آن‌ها کمک می‌کنند که احساسات‌شان را بشناسند و از آن‌ها درس بگیرند؛ در حال آموختن مهارت برخورد به روش مسؤولانه با مسائل زندگی هستند. در صورتی که احساسات بچه‌ها سرکوب ‌شود آن‌ها با سوءرفتار در اشکال گوناگون احساس خود را بیان می‌کنند.

بعضی راه‌ها که ما والدین ناآگاهانه احساسات بچه‌ها را از آن طریق سرکوب می‌کنیم عبارت اند از:
۱٫ محافظت: «من به تو اطمینان می‌دم که گربه الان بیرون از خانه است. تو اصلا نگران این موضوع نباش»
۲٫ تنبیه کردن: «برای یک ماه از بازی با گربه محروم هستی»
۳٫ حل مسأله: «چرا خوشحال نیستی؟ ما داریم می‌ریم بیرون که بستنی بخوریم و تو نباید در باره‌ اون ماجرا بیشتر از این فکر کنی»
۴٫ نتیجه‌ اخلاقی گرفتن: «چه طور می‌تونی این‌قدر بی‌مسؤولیت باشی! من وقتی بچه بودم خیلی دختر مسؤولیت‌پذیری بودم و هرگز نمی‌ذاشتم چنین اتفاقی بیفته.»
۵٫ انکار: «تو نباید احساس گناه کنی، تقصیر تونبود!»
۶٫ تحقیر: «من نمی‌تونم باور کنم که تو گذاشتی چنین اتفاقی بیفته، چه طور این کار رو کردی، تو مایه‌ی خجالت هستی. من به دوستات می‌گم که تو چه‌کار کردی تا دیگه هرگز نذاری چنین اتفاقاتی بیفته.»
۷٫ ترحم: «آه، عزیزم، اون گربه ی بد نباید می‌پرید و تو رو می‌ترسوند»
۸٫ سخنرانی: «از حالا به بعد تو باید بیشتر دقت کنی خانوم کوچولو، من از تو می‌خوام که همیشه قبل از انجام کاری چک کنی که… »

و این تنها بخش کوچکی از لیست بلند سرکوب‌کننده های احساسات است. وقتی منظور ما این است که به فرزندمان به روش‌های بالا درسی بیاموزیم، اغلب نتیجه بسیار متفاوت از خواست ما از آب درمی‌آید. کودک به جای این که از اشتباهش درس بگیرد بیشتر به این توجه می‌کند که چه‌قدر ما بی‌انصاف هستیم یا چه‌قدر «آن‌ها» بد هستند. اگر ما می‌خوهیم فرزندان‌مان چیزی از خطای‌شان بیاموزند، یابد اول از احساسات صحبت کنیم و بعد در برخورد با موقعیت پیش‌آمده از احساسات مذکور استفاده کنیم.

بعضی روش‌ها برای حمایت از احساسات عبارت اند از:
۱٫ همدردی: «من احساس تو رو درک می‌کنم، من هم همین احساس رو قبلا داشتم، احساس آزاردهنده‌ایه، نه؟»
۲٫ اعتبار بخشیدن به احساسات: «این حق توئه که چنین احساسی داشته باشی، اگه این اتفاق برای من هم افتاده بود احتمالا همین احساس رو داشتم»
۳٫ شناسایی احساسات: «مثل اینه که حس می‌کنی ….» یا «آیا احساس ناراحتی می‌کنی؟»
۴٫ مصمم گوش کردن: «مستقیم در چشم هایش نگاه کنید و به آن‌چه بر او می‌گذرد گوش کنید. طوری گوش کنید که انگار صمیمی‌ترین دوست‌تان با شما صحبت می‌کند. «من سراپا گوشم، من مشتاقم بدونم چی داری می‌گی»
۵٫ کنجکاوی: «جالبه، من می‌خوام درباره‌ی احساس تو در مورد اون ماجرا بیشتر بدونم»
۶٫ تصدیق احساسات: « تو واقعا ناراحت به‌نظر می‌رسی.» یا « من دارم ببینم که چه‌قدر عصبانی هستی»
۷٫ دعوت به بیان احساسات: «به من بیشتر بگو. من می‌خوام بدونم چه حالی داری.»

وقتی احساسات کودک را تصدیق می‌کنید، احساس آسایش خاطر را در وجود او خواهید دید و احساس خوهید کرد که رابطه‌ی خیلی نزدیکی با هم دارید. این موقعیت فرصتِ شگفت‌انگیزی برای ارتباط با فرزندتان در اختیار شما می‌گذارد و زمانی برای نزدیک شدن احساس‌های شما به یکدیگر نیز هست. و درست در همین زمان است که شما احساس خواهید کرد واقعا به حرف یکدیگر گوش می‌کنید و حرف یکدیگر را می‌شنوید. اگر از این طریق رابطه‌ی نزدیکی با فرزندتان برقرار کنید درخواهید یافت که به این ترتیب تاثیر و نفوذ بیشتری بر افکار و تصمیمات فرزندتان خواهید داشت، حتی آن‌ها نظر شما را در مورد موضوعات مختلف خواهند پرسید!

بنیاد روانشناسی کودک و نوجوان

روان نیوز (تازه ترین مطالب در حوزه روانشناسی)

گردآوری کننده: هدی فرامرزی

منبع خبر: http://ravannews.com/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D9%90-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA/

[ad_2]

لینک منبع

فیزیولوژی استرس : کنش اساسی سیستم عصبی وحدت سیستم بدن

[ad_1]

فیزیولوژی استرس
توضیح فیزیولوژیایی استرس بدون ملاحظه عوامل روانشناختی مربوط که در واکنش استرس مشارکت دارند، ناقص است. در حقیقت، چالش اصلی در اینجا جور کردن و سازگاری زبان روانشناسی با زبان فیزیولوژی با نشان دادن چگونگی تعامل و همپوشی هریک بار دیگری است.
نویسنده: آنتونی جیمز کرتیس
مترجم: دکتر فرامرز سهرابی
کنش اساسی سیستم عصبی وحدت سیستم بدن است که با استفاده از شبکه ارتباطات متقابل برای تبادل و تقویت اطلاعات درباره شرایط داخلی و خارجی به مغز و از مغز صورت می‌گیرد. بلوکهای (قطعات سازنده) اساسی ساختمان سیستم عصبی “سلول‌های عصبی (۱)”یا “نرون‌ها”(۲) هستند. کنش های هر نرون الکتروشیمیایی (برقی شیمیائی) است. داخل هر نرون بصورت الکتریکی پر از یون (اتم که حاوی بار الکتریسیته) است که دارای پتانسیل برای تخلیه الکتریکی است. وقتی که بار الکتریکی تخلیه می‌شود در یک لحظه الکتریک جاری در تمام طول نرون سیر می‌کند. این روند منجر به رها شدن مواد شیمیایی بنام “انتقال دهنده‌های عصبی”(۳) می‌شود که در هر نرون ساخته شده و در انتهای هر نرون انباشته می‌شود. انتقال دهنده‌های عصبی آزاد شده در سراسر شکافهای سیناپسی- فضایی که بین هر نرون وجود دارد- پخش یا منتشر می‌شود. این فرآیند به مثابه “گفتگوی”سیستم عصبی با استفاده از این علائم شیمیایی و الکتریکی جریان و ادامه می‌یابد.
ساختار اساسی سیستم عصبی بصورت سلسله مراتبی با قسمتهای بزرگ و قسمتهای فرعی است. سیستم عصبی دو بخش اصلی دارد که عبارتند از سیستم عصبی مرکزی (۴) (CNS) و سیستم عصبی پیرامونی (۵) (PNS). سیستم عصبی مرکزی از ترکیب مغز و نخاع تشکیل می‌شود و سیستم عصبی پیرامونی شامل همه نرونهای دیگر است که در شکل ۱ نمایش داده شده است.

شکل ۱: بخشهای مختلف سیستم عصبی انسان

منبع: سلامت روانی: مقدمه ای بر رفتار و سلامت، چاپ سوم (برنون و فیست، ۱۹۹۷)
سیستم عصبی محیطی یا پیرامونی (مایع آهکی خارج مغز و نخاع) شامل دو قسمت است:
سیستم عصبی بدنی (۶) و سیستم عصبی خودمختار (۷). سیستم عصبی بدنی پیامهایی را که از تحریکهای پوست و ماهیچه‌ها بوجود می‌آید با استفاده از نرونهای حسی به مغز می‌برد.سیستم عصبی خودمختار یا (خودگردان) حداقل تاکنون به مثابه خارج از آگاهی و کنترل ارادی شخص شناخته شده است. سیستم عصبی خودمختار است که اغلب در جریان پاسخ ها و واکنشهای استرسی درگیر می‌شود.
سیستم عصبی خودمختار دو بخش اصلی دارد: دستگاه عصبی سمپاتیک (۸)‌و دستگاه عصبی پاراسمپاتیک (۹). این دو دستگاه عصبی خودکار هستند و از لحاظ کنشی (عملکرد) متفاوتند. (همانگونه که در شکل ۲ نشان داده شده است.)
شاخه سمپاتیک دستگاه عصبی خودمختار منابع بدنی را بسیج می‌کند تا به یک وضعیت فشارزا، فوری و هیجانی پاسخ دهد.
این امر اغلب به پاسخهای «جنگ و گریز» نسبت داده می‌شود که در جریان آن بدن آماده می‌شود یا با منبع فشارزا رودر رو شود و مبارزه کند و یا فرار کند. در هر دو روش جنگ و گریز بدن مجبور است برای فعالیت حرکتی شامل حمله، دفاع یا فرار آماده باشد. رویدادهایی که در جریان آمادگی برای این رویداد بوقوع می‌پیوندد، همانگونه که در شکل نمایش داده شده است شامل افزایش در میزان ضربان قلب، باریک شدن شریانهای خونی در پوست، کاهش در فعالیتهای معدی- روده ای، افزایش در عمل تنفس، تحریک غده‌های عرق و بزرگ شدن مردمک چشم است.

شکل ۲: سیستم عصبی خودمختار
منبع: سیستم عصبی خودکار و اعضای اصلی بدن (روانشناسی زیستی، کالات (۱۰) ۱۹۸۴)
از سوی دیگر شاخه پاراسمپاتیک سیستم عصبی خودمختار، برای آرامش و تحت شرایط طبیعی درآوردن، پایدار کردن و خالی از استرس کردن کنشهایی که در بالا گفته شد، کار می‌کند (مثل کاهش میزان ضربان قلب و عمل تنفس و غیره). این دو سیستم عصبی به اعضای مشابه در بدن خدمت می‌رسانند (مثل قلب) ولی کنش (عملکرد) آنها در جهت مقابل یکدیگر است. به عبارت دیگر، هر دو دستگاه عصبی در زمان واحدی عمل می‌کنند و تعادل حفظ می‌شود بدون اینکه یکی از آنها پیرو دیگری باشد، مثل سایر قسمتهای دستگاه عصبی، نرونها در دستگاه عصبی خودمختار با انتقال دهنده‌های عصبی فعال می‌شوند. دو انتقال دهنده عصبی اصلی عبارتند از استیل کولین و نورآدرنالین (نوراپی نفرین). از آنجایی که هر عضو، گیرنده‌های متفاوتی دارد این دو انتقال دهنده عصبی اثرات متفاوتی دارند و تعادل نسبی هرکدام در ارائه پاسخهای گوناگون مهم است.
نقش سیستم غدد درون‌ریز عصبی
سیستم غدد درون‌ریز (۱۱) نیز در واکنش استرسی دخیل است و شامل غدد بدون مجرا (درون‌ریز) است. این غدد هورمون یا هورمونهایی ترشح می‌کنند که مستقیماً در جریان خون وارد می‌شوند و سپس در سراسر بدن توزیع می‌شوند. سیستم غدد درون‌ریز عصبی، غدد درون‌ریزی را شامل می‌شود که به وسیله سیستم عصبی کنترل می‌شوند. غده‌های درون‌ریز هر دو سیستم مواد شیمیایی به نام «هورمونها»‌ را مستقیماً در جریان خون ترشح می‌کنند و این مواد سپس در بخشهای مختلف بدن منتشر می‌شوند.
سیستم عصبی و سیستم غدد درون‌ریز نزدیک و در ارتباط با هم کار می‌کنند و در ترکیب و ترشح مواد شیمیایی هر دو مشارکت دارند. تفاوت اصلی در اینجا این است که این مواد شیمیایی در سیستم عصبی «انتقال‌دهنده‌های عصبی» نامیده می‌شوند، در حالی که در سیستم غدد درون‌ریز «هورمون» خوانده می‌شوند.
بعلاوه، انتقال دهنده‌های عصبی سریع عمل می‌کنند و اثرشان کوتاه مدت است. هورمونها کُند عمل می‌کنند (چند دقیقه و یا حتی ساعتها طول می‌کشد) ‌ولی تأثیرشان طولانی مدت است. سیستم غدد درون‌ریز و سیستم عصبی هر دو کنشهای ارتباطی و کنترلی دارند و هر دو جهت نگهداری رفتارهای توحید یافته و سازگارانه کار می‌کنند.
یک نمونه خوب از ارتباط داخلی این دو سیستم، در سیستم غده هیپوفیز دیده می‌شود. غده هیپوفیز به هیپوتالاموس مرتبط است و هر دو برای تولید و تنظیم هورمونها همکاری می‌کنند. غده هیپوفیز اغلب به «غده‌ی رهبر» مشهور است. زیرا این غده، شماری از هورمونها را ترشح می‌کند که سایر غده‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد و تولید دیگر هورمونها را تحریک می‌کند. یکی از این هورمونها هورمون آدرنوکورتیکوتروپیک (۱۲) (ACTH) است. ACTH در واکنشهای استرسی نقش اصلی را بازی می‌کند. در شرایط استرس، هیپوتالاموس غده هیپوفیز را برای ترشح ACTH تحریک می‌کند که آن هم به سهم خود روی غدد آدرنال عمل می‌کند.
غدد آدرنال (۱۳) (فوق کلیوی)
غدد آدرنال و غدد درون‌ریز در بالای کلیه‌ها قرار دارند. هر غده شامل پوشش خارجی است به نام قشر آدرنال و یک پوشش داخلی به نام قسمت میانی (‌هسته مرکزی) آدرنال. هر دو غده در پاسخ به استرس هورمونهایی را ترشح می‌کنند. ACTH مترشحه از هیپوفیز، قشر آدرنال را تحریک می‌کند تا هورمون گلوکوکورتیکوئیدز رها شود (مثلاً کورتیزول). این هورمون بعضی وقتها به هورمون استرس معروف است و به عنوان شاخص فیزیولوژیک استرس به کار می‌رود.
هسته ی مرکزی آدرنال توسط سیستم عصبی سمپاتیک فعال می‌شود و کاتاکولامینها (۱۴)‌ را ترشح می‌کند. این کاتاکولامینها طبقه ای از مواد شیمیایی هستند که دارای آدرنالین (اپی‌نفرین) ‌و نورآدرنالین می‌باشند. آدرنالین فقط توسط هسته مرکزی ترشح می‌شود و در حدود ۸۰ درصد مجموع هورمونهای تولید شده از غدد آدرنال را شامل می‌شود. نورآدرنالین نیز در این قسمت تولید می‌شود (‌به همان صورتی که در سایر قسمتهای بدن تولید می‌گردد). واکنش فیزیولوژیایی به استرش بخش سمپاتیک دستگاه عصبی خودمختار را در تعامل با سیستم غدد درون‌ریز عصبی درگیر می‌کند. این سیستم به نوبه خود با غدد آدرنال و هیپوفیز در تعامل قرار می‌گیرد. زنجیره ای از حوادث و رویدادها، بخش سمپاتیک را درگیر کرده و هسته مرکزی آدرنال را تحریک می‌کند تا کاتاکولامین ها (آدرنالین و نورآدرنالین) را تولید نماید. هیپوفیز، ACTH ترشح می‌کند که به نوبه خود لایه بیرونی آدرنال را تحت تأثیر قرار می‌دهد. گلوکوکورتیکوئید با ترشح خود (مثل کورتیزول) ‌بدن را برای رهایی از استرس و حتی سازگاری با ضایعه ایجاد شده آماده می‌سازد و فعالیت دستگاه عصبی خودمختار سریع است، در حالیکه کنش های سیستم غدد درون‌ریز عصبی آهسته تر است (برای جزئیات بیشتر این فرآیند به اساس روانشناختی رفتار نگاه کنید).
نظریه‌های مربوط به استرس
ما مفهوم استرس را از منظر فیزیولوژیایی قبلاً مورد ملاحظه قرار داده ایم. هرچند توضیح فیزیولوژیایی استرس بدون ملاحظه عوامل روانشناختی مربوط که در واکنش استرس مشارکت دارند، ناقص است. در حقیقت، چالش اصلی در اینجا جور کردن و سازگاری زبان روانشناسی با زبان فیزیولوژی با نشان دادن چگونگی تعامل و همپوشی هریک بار دیگری است. به این ترتیب، ما بهتر می‌توانیم ارتباط پیچیده بین روانشناسی و فیزیولوژی را بفهمیم. الگوی زیستی، روانی اجتماعی بهداشت (‌سلامت) که قبلاً توصیف شد، در جستجوی توضیح این ارتباط است. در اصطلاح روانشناختی، استرس ممکن است بمنزله یک محرک محیطی (سلیه (۱۵)، ۱۹۵۶)، یک واکنش در مقابل محرک محیطی (سلیه ۱۹۸۲) و یا تعامل بین محرک و واکنش قلمداد شود (لازاروس و فالکمن (۱۶)، ۱۹۸۴).
نشانگان عمومی سازش سلیه (۱۷) (GAS)
هانس سلیه، درباره استرس تحقیقات بسیاری (از ۱۹۳۰ تا موقعی که در ۱۹۸۲ مرد) انجام داد. او اصطلاح استرس را شهرت بیشتری بخشید و بین استرس و بیماری های جسمانی ارتباط بسیار قوی قائل شد. سلیه، ابتدا استرس را به مثابه محرک موردبررسی قرار داد ولی این عقیده را به «واکنش» یا پاسخی گسترش داد که موجود زنده از خود بروز می‌دهد. بنابراین، اول باید بین اصطلاح «عناصر فشارزا» و «فشار روانی» تمیز قائل شد. سلیه، استرس را بمنزله یک پاسخ غیراختصاصی می‌داند که می‌تواند توسط شماری از عناصر استرس زای محیطی بوجود آید. اصطلاح «غیراختصاصی» به این معنی است که بدن، بدون توجه به ماهیت و طبیعت عناصر استرس زا به یک سبک به استرس واکنش نشان می‌دهد. علاوه بر این، سلیه الگویی را ارائه داد تا معلوم کند که چگونه بدن، خود را بمنظور کنار آمدن با استرس بسیج می‌کند. این فرآیند نشانگان عمومی سازش (GAS) نامیده شد که در جریان استرس سه مرحله را (که در شکل ۳ نمایش داده می‌شود) شامل می‌گردد:

شکل ۳: نشانگان عمومی سازش
منبع: پ. بنیارد (۱۹۹۶ صفحه ۲۱)
مرحله هشدار (۱۸)
این واکنش آغازین بوسیله فعال کردن دستگاه عصبی خودمختار، بدن را برای پاسخ به استرس بسیج می‌کند تا آمادگی برای پاسخ جنگ یا گریز حاصل شود (نگاه کنید به فیزیولوژی استرس). در این وهله آدرنال آزاد می‌شود، تپش قلب و فشار خون افزایش می‌یابد، تنفس سریع می‌شود و جریان خون از اعضای داخلی به سمت ماهیچه‌های استخوانی برگردانده (منحرف) می‌شود و آماده برای عمل می‌گردد. بعلاوه، غده‌های عرق فعال می‌شوند و سیستم معدی- روده ای فعالیت خود را کم می‌کند. در کوتاه مدت، این واکنش ها قابلیت سازگاری بالایی را فراهم می‌کنند و خطر را هنگام بروز، دفع می‌کنند. مشکل اینجاست که بسیاری از موقعیتهای استرسی (جدید) ممکن است مواجهه طولانی مدت با استرس را ایجاد کنند که این پاسخ برای آن موقعیتها نامناسب یا حتی بالقوه زیان آور باشد.
مرحله مقاومت (۱۹)
در این مرحله ارگانیزم با عامل فشارزا (عنصر استرس زا) سازگار می‌شود. طول مدت سازگاری بستگی به این دارد که عامل فشارزا تا چه حد شدید باشد و چقدر ارگانیزم در کنار آمدن با عامل فشارزا سازگار گردد. سازگاری بزرگ در اینجا به معنی چرخه طولانی مقاومت است، گرچه درباره اینکه بدن تا چه مدت بتواند در این مرحله سازش پیداکند، محدودیتهایی وجود دارد. سلیه عقیده داشت که میزان استمرار و تداوم استرس تغییرات هورمونی و عصبی مستمری را ایجاد می‌کند که ممکن است کنش های داخلی بدن را درهم بشکند. این امر به نوبه خود ممکن است بیماری ها و اختلالات انطباقی (سازشی) بوجود آورد. این اختلالات شامل زخم معده و ورمهای زخمی روده (تورم روده ی بزرگ) بیماری فشار خون و بیمار قلبی عروقی، فعالیت بیش از حد تیروئید و آسم برونشیتی (تنگی نفس بعلت انقباض عضلات جدارنای) است. بعلاوه، سلیه عقیده داشت که این تغییرات ممکن است دستگاه ایمنی بدن را نیز تضعیف کند و احتمال خطر عفونت از عوامل دیگر را بیشتر کند.
مرحله ی فرسودگی (۲۰) (خستگی)
در این مرحله، توانایی ارگانیزم برای مقاومت تحلیل می‌رود (ضعیف می‌شود) و منجر به فروپاشی و تحلیل رفتگی می‌شود. بخش پاراسمپاتیک دستگاه عصبی خودمختار فعال می‌شود زیرا، بطور معمول این بخش دستگاه عصبی به حفظ تعادل کمک می‌کند. مشکل این است که بدلیل اینکه فعالیت سمپاتیک بطور غیرعادی خیلی بالاست، فعالیت پاراسمپاتیک بطور غیرعادی کم فعال است تا این وضعیت را جبران کند. در نتیجه، فرسودگی (خستگی) بوجود می‌آید و این وضعیت ممکن است به افسردگی و حتی مرگ منجر شود.
ارزیابی نشانگان عمومی سازش سلیه
نشانگان عمومی سازش سلیه، توضیح جالبی از سازگاری با استرس را ارائه داده است، هرچند، در اینجا بر عوامل فیزیولوژیایی تأکید فوق العاده شده و عوامل روانشناختی کم بها جلوه داده شده است. بویژه، سلیه بخاطر شکست در شناخت کافی نقش عوامل هیجانی و شناختی (تعبیر و تفسیر) در استرس مورد انتقاد قرار گرفته است. در حقیقت، مسون (۲۱) (۱۹۷۵) اثبات می‌کند که بُعد هیجانی است که در استمرار پاسخ استرسی مسئول می‌باشد.
سلیه همچنین از حیوانات برای تأیید تحقیق خود درباره واکنش انسان به استرس سود جست. این امر بخاطر شکست در ملاحظه مسایل قیاسی و غفلت از عوامل منحصر به فرد انسانی در درک و تعبیر و تفسیر تجربه استرس مورد انتقاد قرار گرفته است. در نتیجه لازاروس و فالکمن (۱۹۸۴) با ارائه یک نمونه تعاملی (۲۲) به لزوم درگیر کردن این عوامل اضافی در توضیح استرس تأکید نمودند.
الگوی تعاملی استرس (لازاروس و فالکمن، ۱۹۸۴)
لازاروس و فالکمن عقیده داشتند که تعبیر و تفسیر رویدادهای استرس آمیز خیلی مهمتر از خود رویدادهاست. این تعبیر و تفسیر عبارت است از ادراک تهدیدها، خطرات و چالشهای بالقوه و اینکه تا چه حد در اداره و کنترل آنها مطمئن هستیم. این امر توانایی ما را در کنار آمدن و سازش با استرس معین می‌کند. مثلاً از دست دادن شغل ممکن است برای فردی که مهارت دیگری ندارد و یا فرصت بازگشت مجدد بکار را ندارد، بسیار استرس زا باشد در حالی که برای فردی که فعلاً در جستجوی رشد و پیشرفت در جهات متفاوتی است، فقط در حد خفیف استرس زا باشد. لازاروس و فالکمن اصولاً با انسانها بیش از حیوانها در گسترش تحقیقات و نظریه خود، کار کردند. این امر در تأکید آنها در نیاز به ملاحظه سطح بالایی از تواناییهای شناختی نظیر ارزیابی، در توصیف استرس منعکس شده است.
لازاروس و فالکمن عقیده داشتند که انسانها در مقایسه با حیوانات در مقابل نوع ویژه ای از استرسها (به دلیل سبکی که در زندگی دارند) و محیطی که در آن زندگی می‌کنند، استعداد ابتلای بیشتری دارند.
لازاروس و فالکمن استرس را به مثابه «‌یک ارتباط ویژه بین شخص و محیط که شخص آن را بمنزله فشار و زیاده روی در منابع و ظرفیت ها و بخطر انداختن سلامت و رفاه خود ارزیابی می‌کند» می دانند (۱۹۸۴، صفحه ۱۹). این دیدگاه یک رویکرد تعاملی را ارائه می‌دهد که بر تعامل بین شخص و محیط او در تعیین استرس تأکید می‌ورزد. همچنین بر اهمیت ارزیابی در تعیین ماهیت این تعامل تأکید می‌کند و استرس را فقط در شرایطی که تهدیدآمیز، چالش انگیز یا بالقوه مضر باشد، مورد ملاحظه قرار می‌دهد.
لازاروس و فالکمن (۱۹۸۴) سه شکل ارزیابی را در کنار آمدن با استرس تعریف می‌کنند: اول، ما یک ارزیابی اولیه (۲۳) از موقعیتی که در آن قرار داریم، بعمل می‌آوریم. این ارزیابی بوسیله ارزیابی شناختی اثر موقعیت (یا محرک) در سلامت انجام می‌گیرد. یک رویداد واحد ممکن است بمنزله امری نامربوط، مثبت (بی خطر) یا استرس زا ارزیابی شود. ارزیابی یک رویداد بعنوان نامربوط معمولاً بر هیجانات ما تأثیری نمی گذارد. مثبت ارزیابی کردن رویداد بدین معنی است که آن رویداد بر پدیده‌های خوبی دلالت دارد.
ارزیابی استرس آمیز بودن رویداد ممکن است بدین معنی باشد که آن رویداد، مضر و خطرناک، تهدیدآمیز و چالش برانگیز باشد. بعلاوه، هرکدام از این ارزیابیها هیجانهای متفاوتی را بوجود می‌آورد. لازاروس و فالکمن «ضرر» یا خطر را بعنوان ضربه روانشناختی قلمداد می‌کنند که قبلاً صورت گرفته است. مثل بیماری یا آسیب دیدگی «تهدید» به مثابه پیش بینی ضرر و صدمه ارزیابی شده و نیز «چالش» به عنوان اطمینان و اعتماد به نفس شخص در فایق آمدن بر نیازهای مشکل تعریف شده است.
ارزیابی مبتنی بر آسیب ممکن است عصبانیت، تنفر، پریشانی و غمگینی بوجود آورد. ارزیابی تهدید ممکن است نگرانی، اضطراب یا ترس بدنبال داشته باشد و ارزیابی چالش ممکن است پیش بینی، انتظار و برانگیختگی (تهییج) بوجود آورد. این هیجانات بطور مستقیم استرس تولید نمی کنند ولی در ارزیابی فرد از یک رویداد غیرمستقیم دخالت دارند.
بعد از این ارزیابی، ما یک ارزیابی مجدد (ثانویه (۲۴)) از موقعیتهای استرس زایی که در آن قرار داریم (با طرح این سؤال که چگونه ما به بهترین وجه می‌توانیم با موقعیت کنار بیاییم) بعمل می‌آوریم. سؤالهای مربوط در اینجا مطرح می‌شود که چه گزینه‌ها و امکانات انتخابی برایم فراهم است؟ تا چه حد احتمال و امید وجود دارد که طرح و برنامه و شیوه من برای کاهش استرس موفقیت آمیز باشد؟ و «آیا این شیوه عمل ناراحتی مرا تسکین خواهد داد؟»
سرانجام، ما ارزیابی مجددی از موقعیتهای استرس زا و پاسخمان نسبت به آن موقعیت، را با استفاده از تغییر و اصلاح اطلاعات قابل دسترس بعمل می‌آوریم. این امر به ماهیت تعاملی این الگو تأکید می‌کند و تعامل بین شخص با محیط اطرافش را در طول زمان نشان می‌دهد. ارزیابی مجدد ممکن است ضرورتاً استرس را کاهش ندهد. در حقیقت، ممکن است ارزیابی مجدد استرس را افزایش دهد چنانچه مثلاً یک محرکی که قبلاً بی خطر یا نامربوط بوده، بعداً ممکن است تهدیدکننده تلقی شود.
ارزیابی الگوی تعاملی استرس از دیدگاه لازاروس و فالکمن (۱۹۸۴)
* این الگو بطور موفقیت آمیزی خصوصیات فعال استرس را بهم پیوسته و یکپارچه کرده است. این الگوی تعاملی همچنین بر نیاز به لحاظ کردن عوامل شناختی (‌مثل ادراک) در فهم پاسخهای استرس، تأکید کرده است.
* مطالعات متعددی تاکنون تأثیر ارزیابی بر استرس را آزمایش کرده و نقش تفسیر یا ارزیابی در کنار آمدن با استرس را تأیید کرده اند (اوگدن،۱۹۹۶).
* مدل تعاملی لازاروس و فالکمن (۱۹۸۴) بیش از آنکه توضیحی باشد، توصیفی است. گرچه طراحی آن خیلی زیباست. تحقیقات آینده، سازوکار دقیق (فیزیولوژیایی، روانشناختی و غیره)‌آنچه را که در ارزیابی دخیل هستند، مورد بررسی دقیق قرار دهد و اینکه چگونه و با چه شیوه‌هایی این فرآیندها در واکنشهای استرس تأثیر می‌گذارند را مشخص کند.

منبع خبر: http://ravannews.com/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%83%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C-%D9%88/

[ad_2]

لینک منبع